چند روزیه موهام ترکیبی از محسن نامجو و آنشرلی شده (البته محسن نامجوش که بود.
سالهاست که هست.از حق نگذریم به پای اون که نمی رسه....در همون حد هاگرید
(نگهبان مدرسه جادوگری هاگوارتز) مونده) ولی تازه آنشرلیش کردم... یاد یکی از پستای
قبل از عید خواهر افتادم.الان بیشتر می فهممش...
" درست زمانی که انگار خوش خوشکانت شده و اوضاع بد نیست
یک اتفاق ساده و حتی کاملا قابل پیش بینی کاسه کوزه ات را بد جور بهم می ریزد
چند روز پیش موهایم را از بیخ زدم و دمب ابروها را هم به دم تیغ سپردم
عباس از همه زرنگ تربود. تا دید بلند خندیدو گفت "ها... حالت عوض شده"
خواستم مثلا همه چیز را تغییر بدهم واین تغییرِ حال در ظاهرم هم مشهود باشد که ...
حالا از آن همه تغییر که تصمیمش را داشتم فقط موهای تیزو تیغ تیغی برایم مانده
با یک جفت ابروی نصفه! "
فک می کردم اگه قرمز نشه خیلی اوضام ریده تر میشه.. ولی فرقی نکرد...
دوس داشتم تو عروسی دیشب پاشم کلی برقصم ( به خاطر همون اوضاع ریده و اینا... )
اما مصلحت سر جا تمرگیدن بود... یه عروسی دیگه هم فردا شب هست اما این بار یه
مصلحت خانوم دیه تو مجلس هست...!
یه موقع هایی آدم از" هیچی ای" تلف میشه...یه موقع هایی هم ( مث الان)
دو تا دو تا مهمونی هست...
دوس دارم زیاد درس بخونم اما نمی شه...همیشه یه چیزی هست که مانع آدم بشه...
حوصلشو دارم اما خیلی مانع سر راهم هست...یکیش همین اوضاع ریده ...
پ.ن : وبلاگ " همچون کرگدن تنها " باز نمی شه و من هی حرص می خورم...
نوشته هاش حالمو جا میاره...خوبه ...خوبه...دوس دارم!!!!!
_ _ _ _ _
اوضام تو این تابستونیه بد جوری ریدس.شبا تا دیر وقت بیدارم و از اون ور تا ظهر می خوابم.
حالم دیگه داره از خودم به هم می خوره! همش ولوام... چند روز دیگه میریم سفر.
مامانم از یه ماه پیش دهن منو بیبیده که پاشو وسایلتو جم کن.آخه من وقتی هنوز دارم
ازشون استفاده می کنم واسه چی بذارمشون تو چمدون؟! چند تا کارم دارم ولی اصلا
حوصله ی از خونه بیرون رفتنو ندارم.این گوشیه سگ مصبو دادم تعمیر. چارده تومنم خرجش شده
ولی هنوز اسپیکرش گیز گیز میکنه.می خوام برم پرتش کنم تو سر یارو.دارم بالا میارم از گرما.
دلم می خواد تلوزیونو از لای نرده های بالکن بندازم بیرون رنده شه.این یارو خبرنگاره چه جوری
روش میشه به شلوارش ازین بیل بیلکا بزنه؟خب مگه کمربند واسه همین روزا نیست؟
باید شروع کنم واسه کنکور بخونم.هنوز نمی دونم قراره چی کار کنم.حالم از بلاتکلیفیمم
به هم می خوره.نمی خوام تابستونو از دست بدم.فیلم خوبم واسه دیدن ندارم...
پریروز یهو با مامانم تصمیم گرفتیم بریم سینما.درباره الی رو دیدیم.رسما دارم چرت میگم.بای
_ _ _ _ _
این بیخ انتخاباتیه این قدر فشار روانی روی آدمه که آدم دعا می کنه هرچه زودتر تموم شه
تا یه ذره آروم بگیریم.مناظره ی موسوی و احمدی نژاد افتضاح بود.احمدی نژاد
با لحنی که داشت و حرفایی که زد کلی خودشو بدبخت کرد و قطعا ریزش آرا داره
ولی با این حساب نمی شه گفت رای نمی یاره.این ملت سطحی نگر ضاهر بین گول حرفای
عوام فریبانه اون ... رو خوردن که الان اوضامون اینه. موسوی کلی صبوری کرد که
چار تا تپل بارش نکرد که البته اگرم می کرد حقش بود! فقط خدا کمکمون کنه.اگه رای بیاره
چار سال دیگه باید همین شرایط افتضاحو تحمل کنیم.بعد مناظره، چپ و راست اس ام اسای غریبه
و آشنا می رسید که بیشتر حرصم میداد، وقتیم جوابشونو نمی دی ، نمی فهمن واسه نظرشون احترام
قائل شدی ،فکر میکنن جواب نداری که بدی.آخه مگه چه غلطی کرده تو این چار سال؟را به را
با پول بیت المال برو سفر استانی!ملت گول یه ماهواره امید و خوردن. د آخه نمیگن طرح و
برنامه ریزی و ساخت همچین چیزی تو چار سال نمی شه و سال ها پیش روش کار شده.
حالا چون تو دوره این آقا بوده به اسم اون تموم میشه. تو مناظره دیشب احمدی نژاد مثل غریقی بود
که به هر تخته پاره ای چنگ می زنه تا خودشو نجات بده.افتضاح حرف زد.افتضاح.
اسفند ماه 87 مجله چلچراغ تو شماره 332 مطلب جالبی رو چاپ کرده که عینا می نویسمش :
" رئیس جمهور که قبل از انتخاب شدن به عنوان رئیس جمهور
گفته بود مشکل ما موی جوانان نیست و هنگام انتخابات مجلس،
سخنگوی دولتش گفته بود طرح امنیت اجتماعی به دولت مربوط
نیست در حالی که فرمانه نیروی انتظامی می گفت امضای رئیس
جمهور پای همه صورت جلسه های امنیت اجتماعی هست ، هفته
پیش در حالی که چند ماه به انتخابات ریاست جمهوری باقی است،
در نامه ای به وزیر کشور خواستار بازنگری در طرح امنیت اجتماعی
شد.رئیس جمهور در این نامه نوشت : "باید بین برخی افراد عادی
که حسب عادت یا تحت تاثیر محیط رشد یا بی توجهی یا تبلیغات
پیچیده دشمن دچار برخی رفتارها می شوند ف با کسانی که به صورت
سازمان یافته اقدام به اجرای برنامه تخریب فضای عمومی می نمایند ،
تفاوت اساسی قائل شد.با گروه اول، محبت و یاری و ارائه کتب و
جزوات و کارت ها و هدایایی که حاوی پیام محبت و اطلاع رسانی
و هدایت و پرورش است مورد استفاده قرار گیرد." بعید نیست اگر دو
انتخابات دیگر پیش رو باشد برای دوستان بدحجاب سهمیه کنکور و
سهام محبت و وام شینیون و میزانپلی هم در نظر گرفته شود.
یا مثلا همون قضیه هاله نور و تکذیبش.صد بار گفت ، نگفتم هاله نور دورم بوده.
نمی دونست فیلمش بین مردم دست به دست می چرخه.حالا اصلا هاله نور دور تو بود، قبول.
واسه چی میگی نگفتم؟آخه حرص می ده آدمو!
امروزم که حرفایی که آقای خامنه ای تو مرقد امام زدن رو اخبار ناقص پخش کرد.
دو سه تا جمله داشت که مخاطبش کاملا احمدی نژاد بود . اصلا چرا تلوزیون این جوریه؟
چرا دست حکومته؟چرا هیشکی حق حرف زدن نداره؟ دیروز عمم که کارمند دولت خراب شدس
حرف جالبی زد که تا قبل از این، این قدر توجهمو جلب نکرده بود. گفت مثلا واسه ارزش یابی
ازت میپرسن خانوم فلانی چرا فلان جا فلان حرفو زدی؟! فک کن...! حتی تو نظرم آدمو مجبور میکنه
که عین خودشون باشه.که عین اونا فک کنه و اگه فک نمی کنه بره سرشو بذاره و بمیره.
از نظرشون آدما دو دسته اند : دسته اول که موافق افکارشون هستن و اصولا اینا هر غلطی بکنن
بازم سرباز اسلامن.دسته دوم کسایی هستن که مخالفشونن و باید سکوت اختیار کنن و اگه حرف بزنن
کلا نباید حرف بزنن! کلا ینی هر کی هم فکر ما هست که خب هست هرکی نیست آدم نیست!!
همین یه کم پیش (!) یه اس ام اس رسید، کلی جالب بود : احمدی نژاد خطاب به موسوی : یادته دو سالت بود
شب جیش کردی؟ بگم؟ بگم؟!
یکیو می شناسم که دوره قبل به هاشمی رای داد ، حالا می خواد به اهمدی نجات رعی بده!
نفهمیدیم اون چی بود...این چیه...؟!
از یه چیز دیگه هم می ترسم. اینکه یکی دیگه به جای احمدی نژاد بیاد
ولی شرایط عوض نشه...کلا خدا کمکمون کنه...
_ _ _ _ _
به قول بابام آدم وقتی می خواد کفش بخره باید پاهاشو با خودش ببره.
اینو وقتی گفت که کفشی رو که خریدم و با خودم آوردم خونه به پام کوچیک بود!
بعد از اونم هرجا رفتم کفش بخرم یا اندازه ی پام نداشت و یا اصلا نداشت اون چیزی که من بخوام.
(آخه شماره ی پام چهل و یکه و تو هر مغازه ای که میرم فروشنده خیلی نفرتی میگه
خانوم باید بزرگ پا بگیرید!) همه ی کفشامو انداختم دور و یه پوتین واسم مونده!
مجبور شدم با همون برم مشهد تا از اونجا بخرم.روز اول توی راه آهن نمی دونم چه جوری شد
که لنگه ی راست پوتینم دهن وا کرد! واقعا نمی دونم چه جوری شد.به شکل افتضاحی
پوسته پوسته شد...به هر حال چاره ای نداشتم.باید با همون می رفتم.مایه ی آبرو ریزی بود...
مسئولمون(خانم نعمت زاده) دیر اومد و بلیطا رو وقتی به ما رسوند که دود قطار در اومده بود
و کم کم داشت راه می افتاد.منم که ساک خودم و ساک مامان دستم بود و با اونا می دویدم
داشتم تلف می شدم. خلاصه سوار شدیم و سه بار من رفتم بالا و ساک و چمدون بچه ها
رو چیدم اون بالا و گفتن بیاید پایین باید جا به جا شیم.به فاک عظما رفتیم.
دهن صاب قطار رو هم صاف کردیم...کوپه ی ما کنار معلما افتاده بود و تا یه ذره صدامون
بالا می رفت مامانم میومد می گفت :ساراااااااااا... که ینی همتون خفه شید!با بچه ها رفتیم
رستوران قطار ویه مقدار عکس گرفتیم که گوشی ویروس داشته و ریده شده به همه ی عکسا...
بهترین لحظات هر سفری توی رستوران قطار اون سفره.ینی اگه یه سفری با اتوبوس یا هواپیما
باشه اصلا مزه نمی ده!نعمت زاده اومد به تک تک کوپه ها گفت که باید از لحظه ی پیاده شدن
قطار چادر سرتون باشه تا روزی که بر میگردیم(هی گفتیم ازین مسئولای جوگیر با ما نفرستید،
به خرجشون نرفت) به بچه ها گفته بودن این نعمت زادهه از اداره اومده و چادر سر کردنتون
قضیش فرق می کنه و واسه دانشگاهتون به دردتون می خوره.دلم می خواست دهن اونی
که داشت اینا رو میگفت صاف کنم ولی نه دهن اونو صاف کردم و نه به بچه ها گفتم که داره
چرت می گه و بعضیا واقعا جدی گرفته بودن. ولی در هر حال تصمیمش عملی نشد...
تو راه آهن یه اتوبوس دیدم که جلوش نوشته بود "از امام حسین چه می دانیم ؟
و چه کرده ایم؟" از خنده روده بر شده بودم.سر اتوبوس نشسته سخنرانی کرده!
تو اون چند روز سه بار بیشتر نرفتیم حرم...یه روز رفتیم کوه سنگی.من و چند تا از بچه ها
راه میرفتیم و به ترک دیوار می خندیدیم.یهو این صحنه رو دیدم و زدم زیر خنده و ازش
عکس گرفتم و به راهم ادامه دادم...

داشتیم میرفتیم که یهو یکی از همونا صدام زد و گفت :خانوم شما همراه من بیاید!
به نسرینینا نگا کردم.هممون فهمیده بودیم واسه عکسست.گرخش کردم.باهاش رفتم توی
اتاقکشون و یه زنیکه ی چادری اونجا نشسته بود.یه دختر دیگه هم اونجا بود که عین چی میلرزید
و می گفت غلط کردم.زنه بتا لحن افتضاحی گفت بده من ...بده من(گوشیمو)دادم بهش و گفت
اسمت چیه؟گفتم سیدین.گفت : راست می گی یا دروغ می گی؟گفتم ینی چی خانوم؟
این چه طرز حرف زدنه؟من چه کار کردم که خودم نمی دونم(خب می دونستم)گفت هنوز به من
نگفتن.خودت بگو. و زیر لبی بهم گفت کثافت.بیشتر از اینکه ترسیده باشم تعجب کرده بودم.
تو که نمی دونی واسه چی زر مفت میزنی؟واسه یه عکس؟تازه اونم نه از روبه رو،از کون سربازاشون!
رو لنز گوشی چسب زد و اسممو روش نوشت.لرزیدن اون دختره حالمو بد می کرد.تو دلم ازین ترسیدم
که اوه اوه مثلا گوشی بایگانی میشه و برید از عجب شیر تحویل بگیرید تازه اونم بعد از سه ماه مثلا!
یهنو فرماندشون اومد تو (همونی که داشت واسه سربازا حرف میزد)زنه رفته بود.ازم پرسید چی
شده؟گفتم هیچی...یه عکس گرفتم.گفت می تونم ببینم؟نشونش دادم.گفت همینه؟
این که اشکالی نداره.می تونید برید.گفتم رفتار این خانوم خیلی توهین آمیز بوده.
به من فحش داد(خودمو لوس کرده بودم)گفتم باهاشون صحبت کنید.گفت شما خودتون بهش بگید.
گفتم از مسئولین شما هستن.خودتون باید خر فهمشون کنید.خدافظ و زدم بیرون.بیچاره نسرینینا
اون بیرون رنگ از کف نهاده بودن! ولی کلا ریدم به این سیستم و نظام و آشغال دونی که به اسم
دین هر پخی که می خوان می خورن و عین خر جولون می دن و فک میکنن کون آسمون پاره شده
و اینا افتادن.منتظرن امام زمان بیاد و بشن سربازش که البته گه خوریای اضافیه همش...
یه بارم تو حرم با یکی از خادما حرفم شد.از خادمای حرم امام رضا خوشم نمیاد.
دوستم تو جایی که همه خانومن نشسته بودمه ویه ذره روسریش رفته عقب.خادمه میاد با اون بیل
بیلکش میزه تو سرشو میگه چادرتو سرت کن.دوستم بهش میگه فک می کنید با این رفتاری که
با زائر امام رضا می کنید ازتون راضیه؟خادمه گفته : تو اگه امام رضا شناس بودی این جوری نمیومدی!
دم صبح یه خانومه خوابیده بود که با اون یارو زد به زنه که بیدار شو خانومم!
ازش پرسیدم چرا این کارو می کنید؟ گفت قانونه خانومم.گفتم هر قانونی به یه دلیلی وضع شده.
گفت دلیلای خودشو داره خانومم.ینی خودشم نمی دونست.
بعدش گفت که دختر فراریا میان اینجا می خوابن! ترجیح دادم هیچی بهش نگم.
کلا خوشم نمیاد از آدمایی که جو ریاست می گیرتشون...
تو راه برگشت بیشترین تایمو تو رستوران بودیم.بماند که چه سوژه های خوبی داشتش
و گفتنش لزومی نداره...
***
امروز با مژگان و نسرین رفتیم نمایشگاه.تینوش نظم جو رو دیدم.کلی باهاش حرف زدم.
خوش گذشت کلا.
زکام روحی شدم بعد از مشهد.باید خودمو بسازم...
_ _ _ _ _
امروز به طرز شگفت انگیز ناکی شگفت انگیز ناک شدم !
سر کلاس نشسته بودیم که از دفتر مدرسه احضارم کردن.
از اونجای که اصولا بچه ی خوبیم باکی به دلم راه ندادم(!) و رفتم پایین.
گفتن مدرسه ثبت نام کرده واسه مشهد و جا هست و بیا بریم... البته قرار بود مامان
باهاشون بره. دفتر داره همون مدرسست مامانم.من ثبت نام نکرده بودم چون تابستون
قراره با چند تا از دوستام برم.همون جا زنگ زدم به مامان و هزینه رو تقبل کردن
و شرط کردم که مشهد تابستونم سر جاشه . خلاصه جور شد.خیلی خر کیف شدم.
رفتم تو کلاس و به مژگان گفتم.زد زیر گریه از خوشحالی (همون یه قطره به زور و اینا منظورمه!)
قرار بود رم گوشیو پر کنم و بدم مژگان با خودش ببره.توی این چند روزم گوشی اون دستم باشه.
من که صد سال گوشیو پس نمیگیرم.حتی اگه خودش پس بده.
حالا قراره زهرا گوشیشو بده ببرم و اینو خیلی خودجوش اعلام کرد.
اصلا شکی توش نداره و من راضی نیستم که خودشو به زحمت بنداره و رم گوشیشو بالا ببره .
ولی از اونجایی که خیلی خواهر خوبیه می خواد این کارو (تکرار می کنم)خیلی خود جوش
انجام بده... (هندونه هام تموم شد.زیر بغل زهرا هم دیگه جا نداره)
با مژگان جور کردیم بریم نمایشگاه کتاب ولی این قدر دادار دودور کردیم
که یه خروار آدم می خوان باهامون بیان.اولیش مامانم بود که اونو می شه یه کاریش کرد...
شصت هفتاد تا از بچه های کلاس هم هستن که واقعا نمی دونم چه جوری می شه پیچوندشون...
نرگس که معرف حضورتون هست؟علی داداششه.کرمانشاه که رفتیم یه چیزی شنیدم
که الان یادم افتاد : کوچولو بودیم یه دوره ای ازین عکسای فوتبالیستا که باهاشون
رنگ لباس بازی می کردن رو بورس بود.یه بار علی به نرگس 10 تا ازون عکسا میده
به شرط اینکه جلوی دوستای نرگس سرش داد بزنه و بگه " برو خونه". نرگسم پاشه بره!
نرگس گفت به دوستاش گفته که بابت این کار 10 تا عکس گیرش میاد!از خنده روده بر شدم
وقتی شنیدم.از همون بچگی کولاک بودن جفتشون!
الان مامانم اومد پای کامپیوتر و گفت داستان می نویسی؟ گفتم داستان که نه...
همین جوریه...گفت فقط یه کاری بکن که وقتتو هدر نداده باشی.الان عذاب وجدان دارم!
این روزا خیلی داره بهم خوش میگذره.واقعا نمی دونم چرا ولی واقعا خیلی خوش میگذره.
خیلی احساس خوشبختی می کنم.تازه فهمیدم که چقدر قبلا سخت می گرفتم.
وااااااای چقدر خوشبختم.هیچی نمی تونه منو از پا در بیاره.من پر از انرژیم.
می خوام خوش بگذرونم...درس بخونم. هدف و موفقیت و ازین مزخرفات...خوشحالم کلا...
پ ن : مامان هی داره میاد تو اتاق و می ره ومن بیشتر از خجالت آب میشم
ولی باز به روی خودم نمیارم!
پ ن بازم : شاید این حس خوشبختی موقتی باشه.
اگه تو پستای بعدی یه چیز دیگه گفتم شماطتم نکنید.
_ _ _ _ _
یادمه یه بار تلوزیون داشت عصر به خیر بچه ها رو نشون می داد که کیوان (مجریش)یه گوشه ی دکور نشسته بود و زانوی غم بغل کرده بود و تیریپ گریه ورداشته بود.مامانم قیافشو با نمک کرد و گفت واه واه الان دخترا خودشونو جدر ودر می کنن که کیوان این شکلی کرده خودشو ( گرفتید که چی می گم؟ ) کلی خندیدم و تو دلم به مامانم احسنت گفتم.
می دونی ؟ یه جورایی رو مخ کار می کرد ...
چند وقت پیش ( دقیقا نمی دونم کی ) کامران نجف زاده یه مستند از احمدی نژاد تهیه کرده بود که یه تیکش جالب بود. تو هواپیما احمدی نژادو نشون داد و یهو دوربین رفت رو تسبیح رو دستش.
می دونی؟ یه جورایی رو مخ کار می کرد...
***
عمه پالی هم باهامون اومد کرمانشاه و باعث شد که من اون عقب تنها نشینم.خوب شد یه جورایی.
توی یه پمپ بنزین وسط راه وایساده بودیم.(نمی گم که می خواستیم بریم دستشوییی)بابام با صحنه ی جالبی برخورد کرده بود.یارو داشته تو توالت حالشو می برده.(مواد مخدر استعمال می کرده!)
یه جا وایسادیم واسه ناهار. همه داشتن یخ می زدن ولی آفتاب داشت کبابم من کرد.کمرمو سوراخ کرده بود.تازه الویه ی بی سس (کم سس) می خوردیم.مامان خانوم به فکر چاقی ما بوده و تنهایی تصمیم گرفته که چاق نشیم و سس نیاورده بود.حرکت حرص دراری بود.
به نرگس گفتم هر وقت میام اینجا گند می زنی به حالم. گفت توام همین طور.خندیدیم دو تایی.
***
یکی از فامیل شوهرای خالم به شکل نا فرمی فوت شد.تو پمپ بنزین سیگار روشن می کنه و بنزین میریزه روش و هفتاد درصد جیز میشه.یه پسر ۲۵ ساله مجرد که از روز فوتش تا حالا همه دارن گناهاشو می شمرن. دختر خالم می گفت بیچاره دوست دختراش...! شب جمعه دفنش کردن.خدایش رحمت کناد.به قول یکی صلبااااات!
***
دیشب به شکل افتظاحی سرما خوردم. دندونام از شدت لرز به هم می خوردن.شب طولانی ای بود. همه بند و بساط جمع کردن و رفتن بیستون ولی من نرفتم و تمام روز خوابیدم.خواب همراه عرق و گرما و کوفتگی و کلافگی که راضیه یه دگزامتازون زد واسم و بعدش خوب شدم.
***
اسمم واسه مکه در نیومد. ناراحت نیستم و البته خوشحالم نیستم.
_ _ _ _ _
مراسم اسکارو دیدم و کلا پشیمون شدم از اینکه این قدر خودمو جدر ودر کردم
که برم جشنواره فیلم فجر. (البته نتونستم برم.کلا هر کاری که دوس دارم انجام بدم
نمیشه انجامش بدم!)
حالم داره از شرایط موجود به هم می خوره.همه فک می کنن من خیلی اوضاع مالیم خوبه
در حالی که واقعا این طور نیست.اینکه دستت تو جیبت نیست( و نمی تونه باشه)
و مجبوری واسه هر خنزر پنزری توضیح بدی.اینکه همه فک می کنن که چقدر
همه ی شرایطت خوبه و تو بهترین زندگی رو داری(بین اعضای خونواده منظورمه)
همیشه از بچگی بدون اینکه بخوام نقش ته تاقاری (املاشو نمیدونم) رو بازی کردم.
همیشه خیلی چیزا واسه من بوده بدون اینکه واسه بقیه باشه و این مسئله منو بیشتر
از همون بقیه عذابم می داده و میده.اینکه بی عار و درد جلوه می کنی...
واسه عید میریم کرمانشاه و من و مامان و بابا تو ماشینیم .
مجبورم اون عقب با یه هندزفری خراب بشینم و فقط حدس بزنم که خوانندهه داره چی میگه !
و تو بدون اینکه بخوای گند زده می شه
به حالت.امسال عید دوربین ندارم که زرت زرت عکس بگیرم.صاحب دوربین نمی یاد !
اوه باید حد اقل 12 روز کرمانشاه بمونیم.این افتضاحه.من اینو نمی خوام.
یه دورانی بود که با نرگس( دختر خالم که دو ماه تفاوت سنی داریم) حرفی داشتم واسه زدن
اما الان تحملش سخت شده.من چه غلطی بکنم تو این حد اقل 12 روز؟نمی خواااااااااااام..
.مژگان رفت از اینجا. یه شب ساعت 2 از خونه زدن بیرون با مامانش.
اوضاش افتضاح تر از این نمی شه.الان دارن با یه پیرمرد خیلی ساله زندگی می کنن...
از اونایی که به همه کار آدم کار دارن. و یه سری اخلاقای پیرمردی که تحملشون سخته...
تازه دلمم تنگ شده واسش. حالم داره از وبلاگم به هم می خوره.
دوس داشتم عید می رفتیم یه ور دیگه. یه جایی بجز کرمانشاه.
دنیا رو دروغ پر کرده.دیونه کنندست. به چه راحتی دروغ می گن و عین خیالشون نیست.
با چنان تبحری این کارو می کنن که تو شکم نمی کنی.
دلم می خواد بازم غر بزنم...
سال اول دبیرستان یه روحانی اومد تو کلاسمون که حرف بزنه واسمون مثلا.
یه تیکه از حرفاش که من خندوند این بود: گفت وقتی پسرا با موتور تک چرخ می زنن
شما خوشتون میاد؟همه نخودی خندیدن و گفتن معلومه که نه.
گفت ولی اونا فک می کنن که خوشتون میاد! و این دفعه دیگه نخودی نخندیدیم و قاه قاه خندیدیم.
بعدش گفت خب شما هم یه کارایی رو می کنید که فک می کنید پسرا خوششون میاد
در حالی که این طور نیست و بازم قاه قاه خندیدیم.حالا واقعا پسرا این طوری فک می کنن؟!!!
پ.ن : می دونم که این پستمم مثل قبلی مسخره از کار در اومده.
(اینو می گم که زیاد تلاش نکنید خر فهمم کنید!)
پ.ن ۲ : وقتی وبلاگمو باز می کنم حاشیه رو(پیوندا و مطالب قبلی و اینا) باز نمی کنه.چرا؟
تو کامپیوتر شما هم همین طوریه؟حرصم در اومد باز!چی کار کنم واسش؟
ماهاراجه ی خونمون! (با کلاه حمام مادرش!!)

_ _ _ _ _
در راستای اهداف کثیفم پاشدم رفتم راه پیمایی!
و البته خیلی خوشحالم از کاری که کردم.از اینکه پیش بابا مثبت جلوه کردم
و هنوز کافر شناخته نشدم.گاهی لازمه آدم کارایی رو بکنه که تو اون لحظه
از خودش عقش میشینه ! اگه پیش بیاد بازم از این کارا می کنم.
فقط الله اکبراشونو باهاشون می گفتم.مزیت حومه نشینی اینه که
توی اون جمعیت توی تلوزیون نیستی!ینی نشونت نمی دن!
***
یه جورایی بهترین ساعتای روزم تو مدرسه با خل و دیونه ها میگذره!
به شکل عجیبی از ترم دوم به این ور درس نخوندم و زرت و زرت نمره هام خوب میشه!
واقعا کفم بریده! پنج شنبه ها زنگ آخر ورزش داریم که با فردا میشه
یه ماه که دبیر نداریم و از ناظممون پرسیدم،گفت دبیره دیگه نمی یاد و بیب مست شدم
چون این زنگا وقت مناسبیه واسه اصلاح ! زنگ خونه که می خوره همه
با صورتای قرمز و ورم کرده می رن خونه! دو سه تایی هم "فاطی بند انداز" داریم!
این جور کارا رو توی خونه هم می شه انجام داد ولی تمام مزش به سکرت بودنشه.
اینکه هی بترسی الان یکی از ناظما میاد تو! اتفاقا دو هفته پیش داشتم پیشونیه
یکی رو ور می داشتم که ناظممون اومد تو کلاس.خدا رو شکر بندش مشکی بود
و تابلو نشد.منو صدا زد برم بیرون.همه حمله ورشده بودن به گردن من که بندرو جدا کنن.
رفتم بیرون گفت برو از خانوم فلانی فلان چیزو بگیر و از این جور کارا.از اون کارایی که
خودشون حوصله ندارن انجام بدن! کارشو انجام دادم و رفتم رسالتمو به پایان رسوندم.
گوشی میبریم مدرسه و هیچ غلطی نمی کنیم..قطعا اگه یه روزی به همه اجازه بدن
که از مدرسه فرار کنن هیشکی از اون یه بار فرصتش استفاده نمی کنه.
اوه اوه پارسال یه سری مژگان گوشی آورده بود مدرسه و سر زنگ زبان فارسی
داشت چیز گوش میکرد.دبیرمون صداش کرد بره درس جواب بده.آهنگو قطع نکرده بود.
فقط هندزفری رو ازگوشش کشیده بود.رفت پای تخنه.فندزفری از زیرمغنعش زده بود بیرون!
من این پاییین داشتم بیل بال (همون بال بال) می زدم.حتی اگه گوشیو می گرفتن
مهم نبود (البته بودا)ولی بازم به آبرو ریزیش نمی ارزید.اونم من که مامانم
همون جا دفتر دار بودو کلی مثبت جلوه کرده بودم!خیلی تو تقلبحرفه ای ام.
اما چند وقتیه ترک کردم.یه موقع هایی دلم می خواد شیطنت کنم.شاید نمرش برام مهم نباشه
ولی دلم می خواد بازم از حرفه ی کثیفم استفاده کنم و حالی به حولی ببرم!میدونی...
مزه ی این جور کارا به ترسشه...کارایی که تو ذاتشون لذت نیست
ولی وقتی منعت می کنن دلت می خواد انجامشون بدی.
***
با رای همه قالبو عوض کردم. اونم واسه عکسم بود که بی خیال خلاصه...
اینم عکس فاطمس که دلم نیومد شما هم حالی به حولی نبرید!

_ _ _ _ _
پرو پرو ور داشته به من می گه هکت می کنم اگه این دفع این جوری بنویسی…
آخه مال این حرفا نیستی( با صدای پسرای که صداشونو لش می کنن و با نگاه
عاقل اندر سفیه که البته نمی دونن سفیه اندر عاقله نگا میکنن، چشاشونو خمار
می کنن که حرفشون تاثیر بیشتری داشته باشه بخون)
من این قدرا هم که هی میگید بی ادب نیستم. در شرایط عادی که این جوری
نیستم که... ( تو یکی که باید بدونی که...!!!) باشه، سانسور می کنم.اونم چون تویی...
***
امتحانات ترم داره تموم می شه.فردا آخریشه. خیلی خسته شدم. شبا همش کابوس می دیدم.
شب امتحان تاریخ یهو از خواب می پریدم و سوالا رو مرور می کردم...
اقدامات هیتلر گور به گوری...لغو قرار داد ورسای، به کمک دکتر شاخت،
وزیر اقتصاد اوضاع اقتصاد را بهبود بخشید، به کمک کمپانی ک...ک...
ولش کن...صب می خونم...
معمولا در طول روز با جمله ی هنوز وقت هست خودمو بد بخت می کنم و
ساعت دیر می بینم دیگه خیلی وقتی نیست و من خوابمم می یاد. زنگ می زنم به مژگان،
مثلا می گه تو خونه دارن دعوا میکنن، مهدی خودکارو کرده تو چشمم، هی داره
می دوئه تو خونه، الان زیر سرم بودم(معمولا زیر سرمه بچه این قدر ضعیفه)
الان یوسفو نشون می ده، ببینم، بعد برم یه دوش بگیرم با انرژی شرع کنم به درس خوندن!
خودشم میدونه داره چرت می گه... نصف شب اس میدم بیداری؟ولی خوابه.
نمی تونه نصف شب درس بخونه.دیشب ساعت 10 خوابیدم و گوشی رو کوک کردم
واسه ساعت 2. از ساعت 2 تا 3و نیم جون کندم تا بیدار شم. رفتم از تو یخچال موز وردارم
بخورم. یخچالمون بوی زهر مار گرفته به خودش. هی میگم یه بو گیر واسه این خراب شده
بگیرین،به خرجشون نمیره.بوی یخچال حالمو بد تر کرد.تو آشپسخونه نشستم پتو
انداختم رو سرم و خوندم.آخه نصف شب پاشی از شیوه ی شاعری یغمای جندقی
بخونی تا اصول پست مدرنای بدبخت که دارن از پوچی و فلاکت و تهی می میرن!
خوندم اون نکبتی رو. 18 می شم.چقدر درس بیبیه... اگه یادتون باشه پارسالم باهاش
درگیر بودم...
خدا صبرمون بده با این درسایی که قرار نیست هیچ جایی به دردمون بخوره...
همه میدونن سیستم آموزشی بیبه ولی فقط می دونن.هیچ بیبی نمی خورن.
***
یه دوره ای تو خونمون سوسک زیاد شده بود. ازین سوسکای غولز( از غول بزرگ تر).
یه سری سوسک هست که کوچیکن و تو مایه های زرد نزدیک به قهوه این،
یه سری دیگه هم هستن که متوسطن و ببر تیز پائن. گیر انداختنشون سخته...
وقتی اومدیم تو این خونه ای که هنوزم توشیم، شب اول فرش پهن کردیم،
رفتیم خونه ی قبلی و صب دوباره برگشتیم.نشستم و دستمو تکیم کردم.
یهو خیس شد دستم.بلندش کردم، ازون غولزا بود. دو سری هم تو خواب بودم
که عرض ارادت کردن. یکیشون رفته بود رو پام رژه می رفت. پریدم، رفت زیر رادیاتور.
اون یکیم رو دستم بود! یه سری داشتم راه می رفتم که زیر پام له شد!
مامانم نسل غولزا رو در آورد. بدی غولزا این بود که احتمالا از چاه توالت می اومدن!
چند روزیه سوسک متوسطا برگشتن. شب داشتم روانشناسی می خوندم، یکیشونو دیدم.
هی با کتاب می زدم تو سرش.مگه میمرد؟ وای ... هی جون می کند، دل من ریش می شد
( از رگ و این صحبتا بدم می یاد .یه سری یه جمله شنیدم تا دو ساعت مچاله بودم :
" تیغ در چشم دشمنان" دوستای من می شینن کشتی کج نگاه می کنن )
سوسکه پاهاش کنده شد، جون می کند... صحنه ای بود اصلا. جوناشو که کند،
باید جنازه تیکه تیکشو جمع می کردم! خیلییییی...
***
تو محرم صحنه های جالبی دیدم.دو تا غلط املایی که هیچ رقمه نمی شد
گفت کار بچس چون خیلی بالا رو دیوار و دومیش رو پارچه بود :
حیئت حضرت علی اصغر! یا ابا عبد ا... که روی سه نقطه تشدید گذاشته بودن!
یکی نبوده بگه " آخه یول! سه نقطه می ذارن که دیگه تشدید نذارن!
یه پسر بچه 4 ساله پشت هیئت مسجد لباس حضرت علی اصغر پوشونده بودن، راه میرفت!
شب عاشورا تو مچد یه دختر بچه جلوم خوابیده بود.یهو با صدای حوسین حوسین
از خواب پرید. دلم سوخت.خودمم بچه بودم این جوری شدم...
مامانم رفته روضه و این صحبتا، داشتم سینه می زدن، یه دختر بچه شروع کرده به رقصیدن!
می گفت همچینم قر می داده که نگو.رقصیدنش بچگونه نبوده،
عین آدم بزرگا می رقصیده، روده بر شده بود از خنده!
***
کلی چیز میز واسه نوشتن دارم ولی پست طولانی می شه و حوصله ندارید بخونید احتمالا...
هنوز از مکه خبری نی
***
راضی بودی از کمتر فحش دادنم؟
_ _ _ _ _
امشب شب یلداست.همه کلی چاق میشن واسه یه دیقه اضافه تر !
اوضا ریده... سر شب تصمیم گرفتیم از اونجایی که کسی رو نداریم که
واسه شب یلدا بریم خونش، بریم خونه ی مادر شوهر خواهرم !!!!!!!!!!
فاطمه همش گریه می کرد. حال راضیه اصلا خوش نبود.
لابد افسردگی پس از زایمان و این حرفاس. نمی دونم.
در هر حال هرچی بود ریده شد به حال منم...
دیوارای خونشون از کاغذم نازک تره.قسم می خورم...
جلوی واحد بقلی یه گالم ( اصطلاح بابامه. همون یه عالمه) بوت بود و جمع بودن خلاصه.
از همون دیوارا صدای خفن بلند می اومد که یارو خودشو جر می داد که :
عشقم، بیا جلوی چشمم...
این حالمو بد تر کرد چون خودم اون جا نبودم و نمی تونستم قر بدم فجیع بود.
جدا اون صدای بلند حالمو بد می کرد. نمی دونم چرا این قدر زیاد.
بابام می خواست با پدر شوهر راضیه تخته نرد بازی کنه
و من به هوای درس داشتن تنها اومدم خونه و مامانینا هنوز اونجان.
فردا امتحان جغرافی دارم. هیچی نخوندم. یکی از بچه ها همیشه در این مواقع
بلند میشه و میگه : خانوم شما خودتون دیشب خونه بودید که از ما توقع دارید
که تو خونه بمونیم و درس بخونیم؟ دبیره بد بختم می گرخه و میگه این دفعه رو نمی گیرم
ولی جلسه ی بعد حتما... که البته اونم یه جورایی کنسل میشه...
مژگان داره از اینجا می ره. احتمالا بعد از امتحانات ترم.
تا قبل از این به این مسئله خیلی جدی فک نکرده بودم ولی امشب یهو بهش فک کردم.
گرخیدم. پقی زدم زیر گریه. مامان باباش دارن جدا میشن.اوضاع اونم ریدس.
مژگان بره من چی کار کنم؟ اصلا بره کی می مونه دیگه؟ وای خدا جون...
واسه حج تو مرحله اول اسمم در اومد. یه مرحله ی دیگه قرعه کشی داره.
تا نرینن به حالمون ول کن نیستن.
امشب با زهرا فال گرفتیم. نفهمیدم چی شد!
داشتی تا حالا شب یلدایی به این ریدگی؟
خیلی ور زدم. می دونم.