تبليغاتX
!کجایی دیوانه؟

!کجایی دیوانه؟

احساس غیر قابل بیانی دارم. سخته... خیلی... هی راه می رم و اینو می خونم :

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

 

و هی راه می رم و می خونم   هی میرم و می خونم هی ....هی .... می رم...دیگه نمیام...

 

 

ببخشید این همه نیومدم. معلومم نیست دیگه بیام یا نه ! که چی این همه اومدن و به هیچ جا

 

نرسیدن

 

گفته بودی داری شعر میگی ولی مثل این که هنوز نگفتی و من هر روز بیشتر دلم می خواد که

 

بخونمش و داشته باشمشو کیف کنم که فقط مال منه....

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386 10 بعد از ظهر توسط نار گل! |


نمی یاد نشه خوبه  فردا چه خبره؟ صبح خب؟ اصرار میورز... کمه ولی

 

حقمه شایدم بعدها بیاد نفهمید که؟... ترسیدم امشب مثل تو و هر شب مثل

 

سگ خستم... می آی؟... خواهش...نکن... ولی...بگذریم...نتونستم بیا...

 

یعنی امشب... نشد با هم... می رفتیم عربی بچه ها درس مهمه؟بدی؟کاش

 

میفهمیدی منم سختمه شایدم نیست درک یا شایدم شاشیدم به تو!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386 9 قبل از ظهر توسط نار گل! |


کوچیکتر از این که حالا هستم ، بودم؛ ریشو بهم می گفت پریای شاملو رو حفظ کنی جایزه داری. منم

 

از دنیا بی خبر. چه می فهمیدم گیر یه آدم روشنفکر افتادم! جایزه کیلو چنده؟ از شعره فقط می

 

فهمیدم که اینی که دارم می خونم معنیش نیست. یعنی یه چیز دیگه می خواد بگه. و همین شد که

 

حفظش نکردم.

*

در راستای  دیوانگی در باب شستن هم زمان همه ی کفشهایم با هم، سه روز بود که از خونه بیرون

 

نرفته بودم! به همین خاطر رفتم سر کتابخونه ی ریشو. شروع کردم به خوندن " پریا ". خیلی خوبه.

 

شاعر خوب همیشه خوبه. و البته این دفعه دیگه مث اون دفعه نبود. این تیکه رو که می خوندم یاد "

 

 هامون " افتادم :

آتیش ! آتیش! چه خوبه

 

 

حالام تن غروبه

چیزی به شب نمونه

 

 به سوز تب نمونده

به جستن و وا جستن

 

تو حوض نقره جستن....

 

 

اما باز هم تصمیم نگرفتم که حفظش کنم. آدم مجبور نیست همه ی شعرای خوبو حفظ باشه.

*

شب سوم و پس از اینکه این قدر کفشامو ( حد اقل یکیشونو)  "ها" کردم تا خشک بشه ،زدم از خونه

 

بیرون.توی راه به شدت دلم شعر " زمستان است " جناب اخوان ثاثو می خواست. اما هرچی زور زدم اثر

 

نداشت. و این جا بود که فهمیدم آدم  " باید" بعضی شعرای خوبو حفظ باشه.

*

به ریشو گفتم دوست ندارم تاریخ ادبیات بخونم. چه فایده ای داره و قتی هنوز یه سال ازش نگذشته

 

یادم میره؟ گفت قبول که خوندن این خوب نیست، اما مغز یه ظرف پلاستیکیه که وقتی گرمش کنی و

 

یه چیزی بزرگتر از خودش توش جا بدی جا باز می کنه. وقتی برش داشتی دیگه اون ظرف همون

 

اندازه می مونه. مغزم مثل همینه. اون موقع قبول کردم .اما حالا که فکر می کنم میبینم بهتر نیست یه

 

چیز دیگه بچپونم توش که به دردم بخوره؟ که لازم باشه نگهش داشت؟ در نتیجه هنوز این سوال پا

 

برجاست که چرا باید تاریخ ادبیاتو بخونم ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386 9 بعد از ظهر توسط نار گل! |


اگه یه روزی مدرسه به همه اجازه بده که یه روزاز مدرسه فرار کن،هیچ کس از اون یه دفعش استفاده

نمی کنه !

چند روز پیش کیفامونو گشتن که گوشی نبرده باشیم!خدا بهم رحم کرد که نبردم!

دیروز امتحان اقتصاد داشتم.نمیدونم چرا تو امتحانات کرم شعر و کتاب و داستان آدم می شکفه! ساعت ۱۲ شب که فهمیدم تعطیل نیستم شروع کردم به درس خوندن!

چقدر خوبه آدم یه کسی رو به غیر از زهرا و مژگان و مامان داشته باشه!!

همین!

 

پ.ن : اسممو به پیشنهاد زهرا عوض کردم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386 10 بعد از ظهر توسط نار گل! |


یاد هفته هایی که مدرسه ظهری بود افتادم. آهنگ نکبت بارسیمای خانواده(اون قدیما)

 

که میگفتش: در به روی هر چه تاریکیست می بندییییم، اشکها را دور میریزیم و می

 

خندییییم، یاوری کن ای خداااااااا،تا در پناه توووووو....! یا آهنگ تصویر زندگی.

 

همیشه هم وقتی این آهنگا پخش میشد فکر میکردم چرا هیچ وقت عوضش نمی کنن!

 

بعدشم باید با شکم پر که الان غذاهایی مثل آش یاعدسی یادم می یاد می رفتیم

 

مدرسه!سر کلاس همش خوابم می اومد!

 

یا مثلا یهو یاد بچگیام تو کرمانشاه افتادم که خالم خونشون ظفر بود و چون خیلی دور

 

بود دیر به دیر می دیدیمش. من می رفتم در حیاط رو باز می کردم و می دیدم خالم و

 

دختر و پسرش اومدن. یه ساک دستیه صورتی،سفید داشت که دقیقا یادم نیست چه

 

عکسی روش بود. وقتی در و وا می کردم از خوشحالی نیم متر می پریدم بالا. بعد

 

نباید با نرگس (دختر خالم) رو بوسی می کردم آخه توی ماشین حالش بد شده بود!!

 

یا مثلا وقتایی رو که توی مهمونی ها میوه می خوردیم. من همیشه سریع میوه خودمو

 

می خوردم ولی نرگس بی شعور می ذاشت که من میوه م تموم شه بعد شروع میکرد

 

به خوردن میوه شو آدم دق مرگ می کرد تا تمومش کنه. هی وسطش می گفت:من

 

میوه دارم،تو ندااااری"!

 

یا اینکه می نشستم پشت پنجره ی یکی از اتاقا که تقریبا بالاو کوچیک بود. البته شاید

 

به چشم من کوچیک یا بالامیومده!بعد هرکی رد میشد بهش سلام می کردم. بعدشم

 

روی یه کاغذعلامت می زدم!!!!!!!!

 

یا مثلا وقتایی که با بابام دوتایی میومدیم تهران!صبحا توی خونه ی مامان بزرگمینا با

 

صدای کبوتر از خواب بیدار می شدم.خونشون قاسم آباد بود.بعد خدا بیامرز یه

 

صبحانه ی وحشتناک مفصل ترتیب می داد و هی می گفت بخور. اصلا این جمله توی

 

فامیل از مادر جونم مونده:"بخور خانوم جون"! بعد از چند ساعت هم یه تخم مرغ

 

واسم عسلی میکردوبا وجود این که اصلا دوست نداشتم اونومی خوردم.بعد می نشست

 

جلوم موهاشو که تاپایین شونه هاش می رسید و کاملا سفید بود می بست.یه کش قیتون

 

سفید می نداخت زیرشو با همون جمش میکرد بالا و می بستش!یادش به خیر.

 

دیگه چیزی یادم نمیاد!(البته تقریبا!)

 

+ نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386 7 بعد از ظهر توسط نار گل! |


چشم های تو

 

و چند نخ سیگار

 

 

چقدر سرمایه ی شاعری ام اندک است...

                                      

                                                     علی ریاحی

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386 10 بعد از ظهر توسط نار گل! |


 

کلمات بر زبانم جاری نیستند

 

من تو را دوست ندارم

 

تو تنها یک عابری

 

هیچ فرقی با بقیه نداری

 

 

شبها 100 مرتبه/مشق شب/شاید بشود فراموشت کرد

 

 

پ.ن: خیلی مطمئن نباش.

 

+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386 1 بعد از ظهر توسط نار گل! |


باید اعتراف کنم  

 

من نیز گاه به آسمان نگاه کردم

 

دزدانه

 

در چشم ستارگان

 

نه به تمامیشان

 

تنها بدان ها که شبیه ترند

 

به چشمان تو...

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386 6 بعد از ظهر توسط نار گل! |


و قاف

 

حرف آخر

 

عشق

 

است....

                   مرحوم امین پور

+ نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386 5 بعد از ظهر توسط نار گل! |


این پخش که می کنی عطرت...همین پخش که می کنی آن نمی دانم

نامش میان همه خیابان های شهر...پخش که می کنی عطرت...

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386 1 بعد از ظهر توسط نار گل! |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اسفند 1386

بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

مرا سریست با تو...
چنین گفت زرتشت
هذیان های یک خوابگرد
محرمانه
نصف شب است دیگر
آوارگی های یک ترنسشوال
م.ر.گ


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS